عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد

عشقت مرا دوباره از این جاده می‌برد

شاعر: یوسف رحیمی

عشقت مرا دوباره از اين جاده مي‌برد
سخت است راه عشق ولي ساده مي‌برد

پاي پياده آمدم و شوق وصل تو
من را اگر چه از نفس افتاده، مي‌برد

دل‌هاي عاشقان جهان کربلاي توست
نام تو را هر عاشق آزاده مي‌برد

فرياد غربتت دل ما را تمام عمر
با کاروان نيزه از اين جاده مي‌برد

اين جاده ديده قافله ي اشک و آه را
بر روي نيزه ها سر خورشيد و ماه را

دیده‌ست در تلاطم طوفان بی‌کسی
یک کاروان بنفشه ي بی‌سرپناه را

آن شب که ماند ياس سه‌ساله میان راه
يک لحظه برنداشته از او نگاه را

در آخرین وداع غریبانه ي حرم
دیده عبور خواهری از قتلگاه را

آن‌جا که داغ از جگرش بوسه‌ها ‌گرفت
گل‌زخم از نگاه ترش بوسه‌ها ‌گرفت

وقتی رسید او که سر از دست رفته بود
از زخم‌های شعله ورش بوسه‌ها ‌گرفت

اما گذاشت بر دل او حسرتي، نسيم
از گيسوان همسفرش بوسه‌ها ‌گرفت

از راه دور دختر هجران کشيده‌اي
هر بار از لب پدرش بوسه‌ها ‌گرفت

در باغ نيست غير گل اشک و ارغوان
داغي نشانده بر دل آلاله‌ها، خزان

اما گذشت هر چه که بود آن چهل غروب
برگشته سوي کرب و بلا باز کاروان

با کاروان غربت از اين جاده آمديم
ما را رسانده قافله ي تو به آسمان

حالا رسيده‌ايم و سحرگاه جمعه است
«عجل علي ظهورک يا صاحب الزمان»

منبع: میثم مطیعی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme