با تو چهل شب را سحر کردم

با تو چهل شب را سحر کردم

شاعر: سعید تاج محمدی

ای کاش می شد من هم این شب ها
در گوشه ای دنج از حرم باشم

یا نوحه ای پرشور باشم ، یا
ترکیب بند محتشم باشم

می شد شبیه پرچم سرخی
بر روی بیرق ها رها بودم

در دسته های سینه زن…گاهی
در هیئت زنجیر ها بودم

می شد که تا مرز شلمچه رفت
می شد که زد دل را به جاده رفت

می شد شبیه خیل مشتاقان
تا کربلا پای پیاده رفت

با تو محرم را صفر کردم
با تو چهل شب را سحر کردم

هر وقت یاد زینب افتادم
خون گریه ها را بیشتر کردم

هر وقت یاد زینب افتادیم
معجر دوباره یادمان آمد

از خیزران، از شام، از غربت
از گوشواره یادمان آمد

می خوانم از چشم عزاداران
مقتل به مقتل از لهوفت را

تا دین جدت را بفهمم، باز،
می خوانم امشب “یا سیوف…” َت را

حال خوشی دارم اگر چه اشک
در سطرسطر شعر من جاریست

این چشم و روی خیس در عالم
تنها مسیر آبرو داری ست

منبع: میثم مطیعی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme