کل یوم عاشورا (اربعین حسینی)

کل یوم عاشورا / اربعین حسینی

#################################################

ره­نمود

مقام معظم رهبری می فرمایند:

«اهمیت اربعین در آن است که در این روز با تدبیر الهیِ خاندان پیامبر(ص)، نهضت حسینی برای همیشه جاودانه شد؛[۱]

مجلس عزاى حسين(ع)، مجلسى است كه بايد منشأ معرفت باشد؛[۲]

درسی که اربعین به ما می‌دهد این است که باید یاد حقیقت و خاطره‌ی شهادت را در مقابل طوفان تبلیغات دشمن، زنده نگه داشت.[۳]»

عطر یادها

اربعین حسینی(ع)، روز چهلم شهادت امام حسین(ع) و یاران باوفای اوست. هنگامی که بدن شهیدان کربلا به خاک سپرده شد، «جابر بن عبدالله انصاری» از صحابه‌ی پیامبر(ص) – که در دوران کهولت سن به سر می‌برد و نابینا شده بود – به همراه یکی از دوستانش به نام «عطیه‌ی عوفی» – که از بزرگان کوفه بود – به زیارت مزار حضرت سید الشهدا(ع) در کربلا آمد. او ابتدا در آب فرات غسل زیارت کرد و بدن خود را معطر نمود. سپس با پای برهنه و حالت زاری و گریه، آرام‌آرام به سوی مزار امام(ع) گام برداشت و قبر مطهر امام(ع) و دیگر شهیدان کربلا را زیارت نمود. [۴] در مورد نخستین اربعین حضرت سید الشهدا(ع) بحث زیادی شده است. این که آیا اسیران کربلا در اولین اربعین سید الشهدا(ع) توانستند بر مزار ایشان حاضر شوند یا خیر؟!

دسته‌ای از مورخین شیعه بر این باورند که آنان در اربعین اول موفق نشده‌اند زیرا در شام به­سر می‌بردند و چنین فرصتی نیافتند. دسته‌ای دیگر معتقدند که آن­ها موفق به زیارت در اربعین اول شده‌اند. دلیل ایشان این است که با احتساب خروج ایشان در روز یازدهم از کربلا و ورود ایشان به شهر شام در روز اول صفر، جمعاً هجده روز در راه بوده‌اند. بنابراین اگر ایشان توانسته باشند این مسیر را با تمامی مشقات اعم از گردانیده شدن در شهرهای بین راه و خستگی و گرسنگی، هجده روزه طی کنند، به­طور یقین این مسیر را می‌توانسته‌اند در همین مدت، یعنی از سوم تا بیستم صفر (اربعین) طی نمایند و حال این که در برگشت انگیزه‌ی بیشتری برای رسیدن به مقصد وجود داشته و از مشقات پیش‌گفته هم خبری نبوده است. در هر حال بحث در این باره همچنان بی‌نتیجه مانده و هر یک از این دو دسته بر دلایل خود پای­ می‌فشارند.

کوچه‌های آسمان

خورشيد از لاي نخل‌ها، سَرَك مي‌كشيد. «صافي»، شاخه‌هاي خشك آن­ها را بريده بود. او نخل‌ها را خيلي دوست داشت. گاهي وقت‌ها که تنها مي‌شد با آن­ها حرف مي‌زد؛ آن­ها دوستان خوبي براي هم بودند.

او تمام روز را در نخلستان مي‌گذراند. صافي در مدينه كسي را نمي‌شناخت ولي از اين ماجرا ناراحت نبود. چون او غلام امام حسين(ع) بود و در نخلستان امام كار مي‌كرد.

صافي هيچ غمي نداشت كه برای آن غمگين شود. گاهي امام حسین(ع) به او سر مي‌زد و او را از تنهايي بيرون مي‌آورد. وقتي امام نزد او مي‌آمد، صافي نخل‌ها را فراموش مي‌كرد. زيرا امام، مهربان‌ترين كسي بود كه صافي مي­شناخت.

صافي از جايش برخاست. بيلش را برداشت و مسير آب را عوض كرد. نور آفتاب چشم او را زد. ظهر شده بود. بيلش را در زمين فرو كرد. نگاهي به اطراف انداخت. سايه‌ي نخلي را انتخاب كرد. زير آن رفت و سفره‌اش را پهن کرد تا ناهار بخورد.

او دوست داشت هر بار سفره‌اش را زیر يكي از نخل‌ها بيندازد. ناهارش يك قرص نان تازه و يك ظرف آب و چند دانه­ی خرما بود. او این غذا را دوست داشت؛ این غذای همیشگی مولايش حسين(ع) بود.

بسم‌ الله گفت. خواست لقمه‌ي اول را بخورد كه سگي جلویش آمد. آن سگ هم گرسنه بود و دُمش را تكان مي‌داد. شايد داشت به صافي التماس مي‌كرد كه به او غذا بدهد. صافي خنديد و گفت: «ای حيوان زبان بسته! آیا تو هم مثل صافي گرسنه هستي؟»

سگ باز دُمش را تكان داد. صافي نان را نصف كرد و نصف آن را جلوي سگ انداخت. گفت: «بيا بخور! تو مهمان من هستي و من مهمان اين نخل‌هاي زيبا».

سگ، شروع به خوردن نان كرد. چنان بالذت مي‌خورد كه صافي خنده‌اش گرفت. امام حسين(ع) پشت نخلي ايستاده بود و رفتار صافی را تماشا مي‌كرد. صافي غذايش را خورد و سير شد. او دستانش را بلند كرد و گفت: «الحمدلله رب العالمين. خدايا گناهانم را ببخش و به مولايم حسين‌(ع) بركت بیشتری بده. تو مهربان‌ترين مهربانان هستي».

او سگ را نگاه كرد و گفت: «سير شدي يا نه؟» و باز هم خنديد. سگ داشت از صافي تشكر مي‌كرد.

امام از پشت نخل‌ها بيرون آمد و به صافي سلام كرد. صافي از جا بلند شد و با خوش­حالي نزد امام رفت. امام به او فرمود: «من تو را ديدم كه نصف نان را خودت خوردي و نصف دیگرش را به اين سگ دادي». صافي گفت: «بله سرورم! چون دلم نيامد همه‌ي آن را خودم تنها بخورم».

امام لبخند شيريني زد و با مهرباني گفت: «اي صافي! من تو را در راه خدا آزاد مي‌كنم. همه‌ی اين نخل‌ها را هم به تو مي‌بخشم».

امام هم می‌دانست که او چه قدر نخل‌ها را دوست دارد. صافي از خوش­حالي در پوست خود نمي‌گنجيد. دست امام را بوسيد و تشكر كرد. او با خوش­حالي به سمت نخل‌ها ‌دويد. آن­ها را در آغوش مي‌گرفت و شادی می‌کرد. حالا به­دلیل مهربانی امام حسین(ع) او مي‌توانست همیشه با نخل‌ها باشد. [۵]

در محضر نور

بخشنده‌ترین مردم

عرب بيابان‌نشین به مدينه وارد شد و از سخي‏ترين مرد شهر پرسش كرد. همگي حسين(ع) را به او معرفي كردند. مرد فقير به جست­وجوي حسين(ع) حركت كرد و سرانجام او را در مسجد مشغول نماز يافت. مرد فقير گفت: «آن كس كه به تو اميد داشته باشد نااميد نمي‏شود». نماز امام به پايان رسيد برخاست و به همراه فقير به خانه رفت و آن چه در خانه داشت – كه بالغ بر چهار هزار دينار بود – در پارچه‏اي پيچيد و به مرد فقير داد و از كم بودن عطايش اظهار پوزش نمود. مرد عرب نگاهي به سكّه ‏ها كرد. حيرت­زده شده بود. شايد با خود مي‏گفت: اين چه شخصيتي است كه اين همه به من بخشيده و چنين اظهار عذر و پوزش مي‏كند؛ در حالي كه نمي‏دانست، كسي كه اكنون در خانه‌ی اوست، در دامان علي(ع) و فاطمه(س)، آن اُسوه‏هاي بذل و بخشش پرورش يافته است؛ خانواده‏اي كه افطاري خويش را به مسكين و يتيم و اسير داده و از جانب خداوند به بزرگي ياد شده‏اند: «وَ يُطْعِمُونَ الطّعامَ عَلي‏ حُبِّهِ مِسْكيناً و يَتيماً و اسيراً.» مرد فقير به­شدّت مي‏گريست و مي‏گفت: «چگونه اين دست بخشنده زير خاك برود». [۶]

يتيم ‏نوازي‏

طبيبي خلافت يزيد را پذيرفته بود. او با مرد فقيري كه از شيعيان امام حسين(ع) به ­شمار مي‏رفت، همسايه بود. روزي فقير به طبيب گفت: به يزيد اعتقاد نداشته باش كه او فاسق و فاجر و عاصي است و پدرش معاويه و جدش ابوسفيان نيز اهل ظلم و شقاوتند و امام زمان تو، حسين بن علي(ع) است و كوچك‏ترين صفت او اين است كه مال او وقف محتاجان و يتيمان و فقيران است و چنين صفاتی در يزيد وجود ندارد. طبيب سخنان او را نمی‌پذيرفت و می‌گفت تا خودش امتحان نكند به يقين ‌نمی‌رسد.

در همسايگي طبيب، زن بيوه‏اي هم زندگي مي‏كرد كه يك پسر يتيم داشت. آن زن چند روز بيمار شد. پسر خود را پيش طبيب فرستاد و تقاضاي معالجه كرد. طبيب گفت: «پسرم! مادرت را جگر اسبي سفيد درمان مي‏كند». آن يتيم گفت: «من جگر اسب سفيد از كجا بياورم؟» طبيب گفت: «نزد حسين بن علي(ع) برو و از او طلب كن». هدف طبيب آن بود كه ببيند حرف‏هاي همسايه‌ی فقيرش درباره‌ی امام حسين(ع) تا چه مقدار صحيح است. پسرک به خانه‌ی امام رفت و احوال مادر خود و سخن طبيب را براي آن حضرت بيان كرد. امام حسين(ع)، دستور داد كه يك اسب سفيد بكشند و جگرش را به يتيم بدهند. يتيم جگر را نزد مادر برد. مادر آن را – چنان که طبيب گفته بود – مصرف كرد، ولي فايده‏اي از آن نديد. يتيم دوباره نزد طبيب بازگشت. طبيب گفت: «من اشتباه كرده بودم، جگر اسب سياه، درمان مادرت است».

يتيم دوباره نزد امام حسين(ع) رفت و جريان را بيان كرد. امام دوباره دستور داد اسب سياهي را كشته،  جگرش را به يتيم بدهند؛ و اين عمل تا هفت بار همچنان تكرار شد و در هر بار، آن حضرت به جهت درمان مادر دستور كشتن اسبي داده و جگرش را به پسر مي‏داد.

طبيب كه شاهد بخشش آن حضرت بود، برخاست و به خانه‌ی امام رفت و به چشم خود هفت اسبِ سربريده را در خانه‌ی حضرت ديد. مدّتي منتظر ماند تا اين كه امام بيايد. چون طبيب آن حضرت را ديد، برخاست و دست ایشان را بوسيد و عذرخواهي کرد و از شيعيان و دوست­داران امام شد. [۷]

خانه‌ی آخرت

خانه‌ی بسيار مجلّلي براي خود ساخته بود. بعد از پايان کار، نزد امام حسين(ع) رفت و عرض كرد: «خانه‏اي ساخته‏ام و اكنون دوست دارم شما وارد آن خانه شويد و برايم دعا كنيد». امام با آن مرد به سوي خانه حركت كرد. وقتی وارد آن خانه‌ی بزرگ شدند، امام با تعجب و تأسف نگاهي به اطراف آن خانه كرد و فرمود: «خانه‌ی اصلي خودت (آخرت) را ويران ساختي و به آباداني خانه‌ی ديگري كه فاني است، پرداختي. تو با اين كار گرچه خود را نزد مردم عزيز و بزرگ داشته‏اي تا آنان به بزرگي تو را نگاه كنند، اما بدان در نزد اهل آسمان، پَست و كوچك شمرده مي‏شوي و تو را دشمن مي‏دارند». [۸]

خواستگاري‏

معاويه از شام به حاكم مدينه، «مروان بن حكم» نامه نوشت كه «ام كلثوم»، دختر «عبدالله بن جعفر» را براي يزيد خواستگاري كند. مروان نيز اين مأموريت را انجام داد، ولي پدر و مادر ام ‌كلثوم گفتند كه بايد درباره‌ی اين امر با امام حسين(ع)، دايي دختر، مشورت كنند.

مروان، مردم را در مسجد جمع كرد و سخناني ايراد نمود و گفت: «معاويه به من دستور داده كه اين دختر را به ازدواج يزيد درآورم و مهريه‏اش را به هر مقداري كه پدر دختر تعيين كند، بپذيرم و در كنار اين وصلت، قرض‏هاي عبدالله را هر چه باشد، پرداخت کنم و از اين طريق، اختلاف بني‏هاشم و بني­اميّه به صلح و مودّت تبديل گردد».

آن گاه اضافه كرد: «يزيد مورد توجه و آرزوي صدها دختر خواهان ازدواج است! و من تعجب مي‏كنم كه او چرا مهريه تعيين مي‏كند؟ در حالي كه او نظيري ندارد! و باران رحمت به احترام او مي‏بارد. اي حسين! از تو مي‏خواهم كه اين درخواست را بپذيري»…

امام حسين(ع) از جا برخاست و خطبه‏اي در حمد و سپاس خدا و فضايل اهل بيت(ع) ايراد نمود. آن گاه در پاسخ مروان گفت: «اي مروان! سخنان تو را شنيدم. چه حرف‏هاي نامربوط و ناروايي گفتي! اما حرف تو كه تعداد مهريه به دل‏خواه عبدالله بن جعفر باشد. بدان كه ما از «مهر السنّه» تجاوز نمي‏كنيم كه پيامبر براي زنان و دخترانش قرار داد. اما قرض‏هاي عبدالله ارتباطي به شما ندارد و هرگز دخترهاي ما قرض‏هاي ما را نمي‏پردازند. و اما سخن تو در اين باره كه با اين ازدواج، اختلاف دو قبيله برطرف مي‏گردد. بدان كه اختلاف ما و شما، اختلاف حق و باطل است كه هرگز به تفاهم نمي‏رسند. و امّا تعريف و توصيه‏هايي كه درباره‌ی يزيد گفتي، انصاف به خرج ندادي. اين تعريف‏ها درباره‌ی پيامبر و اولاد اوست نه يزيد…

هان اي حاضران! شاهد باشيد كه من اين دختر را به پسر عمويش «قاسم بن محمد بن جعفر» با مهر السنّه كه چهارصد و هشتاد درهم در حال کنونی است تزويج نمودم و باغ بزرگ خويش در مدينه را كه سالانه بيش از هشت هزار دينار درآمد دارد، به آنان بخشيدم…» در اين جا بود كه مروان بن حكم، سخت ناراحت و خشمگين شد و مسجد را ترك كرد. [۹]

ادای دین

«اُسامه بن زيد»، براي خود مقامي عالي قايل بود، زيرا خود را كسي مي‏شمرد كه پيامبر اسلام(ص) در آغاز جواني او، وی را بر اصحابي چون ابوبكر و عمر و عثمان فرمانده قرار داده بود. اُسامه، شناختي از حسين(ع) نداشت و خود را با او برابر و يك سان مي‏ديد، در حالي كه هيچ جاي سنجش و مقايسه نبود.

به حسين(ع) خبر دادند كه اُسامه بيمار شده است. امام به عيادتش رفت و از حالش پرسید. اسامه در عين ناراحتي جسمي، اظهار نگراني كرد و گفت: «شصت هزار درهم قرض دارم و مي‏ترسم كه بميرم و قرضم بماند و ادا نگردد». امام فرمود: «اداي قرض تو با من، پيش از آن كه تو را مرگ فرا گيرد قرض تو را خواهم داد». [۱۰]

نيكي به مقدار معرفت‏

مرد مستمندي از اعراب به نزد امام حسين(ع) شرف‏ياب شد و گفت: «اي پسر پيامبر! هزار دينار قرض دارم كه قدرت پرداخت آن را ندارم. با خود گفتم، مشكل خويش را با مرد كريمي در ميان بگذارم و سرانجام به اين نتيجه رسيدم كه جز اهل بيت(ع) كسي مشكل مرا حل نمي‏كند و اينك خواهان كمك و عنايت شما هستم».

امام او را اهل دانش و معرفت يافت؛ لذا بدو گفت: «از رسول خدا(ص) شنيدم كه نيكي و احسان به هر كس بايد به قدر معرفت وي باشد. اكنون سه پرسش از تو مي‏كنم، اگر به هر سه پاسخ دهي، اين كيسه‌ی زر را به تو مي‏بخشم. اگر به دو تا از آن­ها پاسخ گويي، دوسوم آن را و اگر به يكي را جواب دهي يك­سومش را به تو عطا مي‏كنم». مرد عرب گفت: «هر چه مي‏خواهي بپرس. اگر دانستم پاسخ مي‏گويم وگرنه، از محضر شما بهره خواهم برد».

امام پرسيد: «بهترين كارها چیست؟» مرد عرب گفت: «ايمان به خداي يگانه». امام سؤال كرد: «چه چيزي انسان را از هلاكت نجات مي‏دهد؟» مرد عرب گفت: «اعتماد بر خدا.» امام پرسيد: «زيور انسان چيست؟» مرد عرب گفت: «دانشي كه با بردباري همراه باشد». امام حسين(ع) گفت: «اگر نبود؟» عرب گفت: «ثروتي كه با بذل و بخشش همراه باشد» امام دوباره پرسيد: «اگر نبود؟» عرب گفت: «فقري كه با استقامت همراه باشد».

امام باز پرسید: «اگر آن هم نبود؟» مرد گفت: «آن وقت آذرخشي از آسمان بيايد و وي را خاكستر كند». در اين هنگام لبخندي بر لبان مبارك امام نقش بست و با كمال مهرباني، كيسه‌ی زر را كه هزار دينار در آن بود، به همراه انگشتري گران­بها به مرد عرب بخشيد. عرب آن­ها را گرفت و گفت: «خداوند خود بهتر مي‏داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد» و با كمال مسرّت و خوش­حالي حضور امام را ترك كرد. [۱۱]

پاسخ مهمان­ نوازي‏

امام حسين(ع) به همراه برادرش امام مجتبي(ع) و عبدالله بن جعفر، به قصد زيارت خانه‌ی خدا ره­سپار مكّه شدند. در بين راه، شتري كه زاد و توشه‌ی ايشان را حمل مي‏كرد، تلف شد و بدين سبب آنان با زاد و توشه‏اي اندك به راه خود ادامه دادند كه پس از طي مسافتي، بدون توشه و غذا ماندند. گرسنه و تشنه براي يافتن آب و غذا در بيابان به جست­وجو پرداختند كه ناگهان به خيمه‌ی پيرزني رسيدند و از او كمك خواستند. به او گفتند: «اي پيرزن! آيا چيزي براي رفع گرسنگي و تشنگي در خيمه‏ات پیدا می‌شود؟» پيرزن برخاست و از گوسفندي كه در كنار خيمه‏اش بود، شير دوشيد و به آنان داد. پس از مدتي پيرزن گفت: «اگر مي‏خواهيد آن گوسفند را بكُشيد تا براي شما طعامي مهيّا كنم». آن­ها گوسفند را كشتند و پيرزن از گوشت آن، غذاي نيكو براي آنان پخت. آن­ها از آن طعام ميل كردند و بعد از اندكي استراحت، آماده‌ی حركت شدند. قبل از حركت به پيرزن گفتند: «ما افرادي از قبيله‌ی قريش هستيم كه از مدينه به قصد زيارت خانه‌ی خدا عازم مكه هستيم. اگر به سلامت به ديار خويش برگشتيم، پيش ما بيا تا با تو به احسان و نيكي رفتار كنيم». آنان از زحمات او تشكر و قدرداني كردند و با او خداحافظي نمودند و به راه خود ادامه دادند. روزگاري گذشت و پيرزن و شوهرش، بسيار محتاج و تنگ­دست شدند و براي رفع احتياجي به مدينه ره­سپار گرديدند.

در يكي از روزها، آن زن و شوهر پير، در كوچه‏اي مي‏گذشتند كه به طور اتفاقی از مقابل خانه‌ی امام مجتبي(ع) عبور كردند. امام كه بر در خانه‌ ايستاده بود، او را شناخت و غلام خويش را به­دنبال آن­ها فرستاد. وقتي حضرت با آن زن و شوهر پير روبه­رو شد فرمود: «آيا مرا مي‏شناسي؟» پيرزن گفت: «نه!» حضرت خود را معرفی فرمود. پيرزن عرض كرد: «آري شما را شناختم. پدر و مادرم فداي­تان باد!»

آن‏گاه حضرت از وضع و حال آنان جويا شدد و هنگامي كه به تنگ­دستي آنان پي برد، دستور داد تا هزار گوسفند براي آنان خريده، افزون بر آن، هزار دينار به ايشان بدهند. سپس غلام خود را همراه آن پيرزن و شوهرش به نزد برادرش حسين(ع) فرستاد. وقتي آن زن و شوهر سال­خورده به نزد امام حسين(ع) آمدند، حضرت از آن­ها پرسيد: «برادرم با شما چگونه رفتار كرد؟» پيرزن گفت: «هزار گوسفند و هزار دينار به ما عطا فرمود». آن گاه حسين(ع) نيز مانند برادر بزرگوارش هزار گوسفند و هزار دينار به آن­ها عطا نمود و آن زن و شوهر پير با خرسندي تمام به ديار خويش بازگشتند. [۱۲]

هدايت و ارشاد

«نافع بن ارزق»، رهبر خوارج بود. وقتي كه نافع به حضور حسين(ع) شرفياب گرديد، عرض كرد: «خداي را براي من توصیف كن.» امام فرمود: «خداي را با چشم نمي‏توان ديد و با خلقش نمي‏توان سنجيد. به همه ‏كس نزديك است، ولي جسم نيست. نزديكي او جسماني نيست تا او را لمس كند. كسي است که در مقامي بالا و شامخ قرار دارد، ولي از كسي دور نيست. يكي است و بس. تجزيه‏پذير نيست. آيات او، شناسنده‌ی اويند. بزرگ است و از هر عيب و نقص مبرّا و پيراسته». نافع به­شدت تحت تأثير سخنان عميق امام قرار گرفت و گريست و گفت: «اي حسين، چه خوب و زيبا سخن گفتي!» امام فرمود: «شنيده‏ام كه تو مرا و پدرم را و برادرم را كافر مي‏خواني؟!» نافع گفت: «همين‏طور است، ولي اکنون شما را پيشوايان اسلام و ستارگان دين می‌دانم». [۱۳]

پاي‏بندي به عهد و پيمان‏

امام حسين(ع) در صلح امام حسن(ع) با معاويه پيمان بست كه قيام نكند. با آن كه معاويه به شرايط صلح عمل نكرد و بر خلاف آن رفتار نمود، امّا امام راضي نشد پیمان خويش را بشکند. لذا در پيمان با معاويه پاي­دار بود تا اين كه معاويه مُرد.

وقتي امام حسن(ع) به شهادت رسيد، مردم كوفه و شيعيان علي(ع) از اطراف نامه نوشتند كه حاضرند معاويه را خلع كرده، با حسين(ع) بيعت كنند، ولي امام(ع) قبول نكردند و در پاسخ آن­ها نوشتند: «ميان من و معاويه عهدي است كه وجدان من اجازه نمي‏دهد آن‏ را نقض كنم بنابراين تا معاويه زنده است، من بر عهد خويش پاي­دارم و چون او درگذرد، دوباره تصميم خود را اعلان خواهم كرد». [۱۴]

در کوچه­ باغ خاطره

اي جاده‏ هاي پر فراز و نشيب، زير پاي كاروان رام شويد و اي مَركب‏هاي چمند و چموش، راهوار گرديد كه كاروان به كربلا بازگشته است! بگذاريد كه غبار خستگي با اشك چشمان حسرت‌زده­ی ديدار، شسته شود. كاروان به زيارت آمده است و براي شكوفه‏هاي زخم، سوغات اشك آورده است. يك اربعين است که از گستاخي شمشيرها و نيزه‏ها مي‏گذرد. يك اربعين از لگدكوب شدن شكوفه‏هاي زخم، زير سم اسبان ستم مي‏گذرد. يك اربعين از مهماني آتش و دود در خيمه‏هاي دشت بي‏كسي مي‏گذرد … و اكنون كاروان به زيارت آمده است؛ با سينه‏اي داغ­دار و چشماني اشك‌بار. سلام بر تو اي مهبط بدن‌هاي بي‏سر؛ سلام بر تو اي سرزمين اندوه‏ها؛ سلام!

اي نخستين زائران شهداي صحراي رنج و بلا! اي قاصدان محبت و دل‌دادگي به حضرت عشق! اي داغ­داران فاجعه­ی روز دهم كه هم­اينك به مزار شهداي ايثار و پاي­مردي رسيده‏ايد، سلام ما را نيز به بدن‏هاي بي‏سر شهيدان دشت كربلا برسانيد.

گل­برگی از آفتاب

نشانه‌ی مؤمن

امام عسكرى‏(ع) فرمودند: مؤمن پنج نشانه دارد که يكى از آن­ها زيارت روز اربعين است. [۱۵]

گریه‌ی‌ آسمان

امام صادق(ع) فرمودند: آسمان چهل روز بر حسين(ع) خون گريه كرد. [۱۶]

نخستین زیارت

عطيّة العُوفي: … جابر به حالت غش روي مزار [امام حسين‏(ع)] افتاد. به صورتش آب پاشيدم. به هوش آمد. آن‏گاه سه بار گفت: «يا حسين!» سپس گفت: «آيا دوست جواب دوستش را نمي‏دهد؟» آن‏گاه گفت: «چگونه مي‏تواني جواب دهي در حالي كه بين بدن و سرت فاصله افتاده است؟» [۱۷]

فضیلت زیارت سید الشهدا(ع)

امام باقر(ع) فرمودند: اگر مردم مي‏دانستند در زيارت مزار امام حسين(ع) چه فضيلتي است از شوق آن مي‏مردند. [۱۸]

پاداش اخروی زیارت

امام صادق(ع) فرمودند: هر كس دوست دارد روز قيامت، بر سر سفره‏هاي نور بنشيند، بايد از زايران امام حسين‏(ع) باشد. [۱۹]

به روایت تاریخ

سيد بن طاووس(ره) می‌نویسد؛ چون همسران و اهل‏بيت امام حسين(ع) از شام بازگشتند و به عراق رسيدند، به راه­نما گفتند: «ما را از راه كربلا ببر». به قتل­گاه شهيدان رسيدند… در اين هنگام زنان اهل آن وادى گرد ايشان جمع شدند و چند روز عزادارى كردند. [۲۰]

[۱]. بیانات مقام معظم رهبری در دیدار اقشار مختلف مردم، ۱۳۶۸/۶/۲۹

[۲]. بیانات مقام معظم رهبری در جمع روحانیون استان کهگیلویه و بویر احمد، ۱۳۷۳/۳/۱۷

[۳]. بیانات مقام معظم رهبری در دیدار اقشار مختلف مردم، ۱۳۶۸/۶/۲۹

[۴]. بشاره المصطفی لشیعه المرتضی، ص۷۴٫

[۵]. تحفه الواعظين، ج۳، ص۲۱۱٫

[۶]. منتهي الامال، ج۱، ص۵۳۱٫

[۷]. معالي السبطين، ج۱، ص۴۲۴٫

[۸]. سيره‌ی امام حسين(ع)، ج۳، ص۶۹٫

[۹]. سيماي امام حسين(ع)، ج۱، ص۸۸٫

[۱۰]. بحار الانوار، ج۴۴، ص۱۸۹٫

[۱۱]. سيماي امام حسين(ع)، ج۱، ص۹۴٫

[۱۲]. كشف الغمّه، ج۲، ص۱۳۳٫

[۱۳]. فرهنگ جامع سخنان امام حسين‏، ص۵۹۸٫

[۱۴]. تاريخ زندگاني امام حسين(ع)، ج۱، ص۱۰۵٫

[۱۵]. عَلاماتُ المُؤمِنِ خَمسٌ… و زِيارَةُ الأربَعينَ…؛ تهذيب الأحكام، ج۶، ص۵۲٫

[۱۶]. بَكَتِ السَّماءُ عَلَي الحُسَين(ع) أربَعينَ يَوماً بالدَّم؛ مناقب آل أبي طالب، ج۳، ص۲۱۲٫

[۱۷]. … فَخَرَّ [جابِرٌ] عَلَي القَبرِ مَغشِيّاً عَلَيهِ فَرََشتُ عَلَيهِ شَيئاً مِنَ الماءِ فَأفاقَ ثُمَّ قالَ يا حُسَينُ(ع) ـ ثَلاثاً ـ ثُمَّ قالَ: أحَبيبٌ لايُجيِبُ حَبيبَهُ ثُمَّ قالَ أنّي لَكَ بِالجَوابِ… و فُرِّقَ بَينَ بَدَنِكَ و رَأسِكَ؛ … بحار الأنوار، ج۶۸، ص۱۳۰٫

[۱۸]. لَو يَعلَمُ النّاسُ ما في زِيارَهِ قَبرِ الحُسَينِ(ع) مِنَ الفَضلِ لَماتُوا شَوقاً؛ بحار الأنوار، ج۱۰۱، ص۱۸٫

[۱۹]. مَن سَرَّهُ أنَ يَكونَ عَلي مَوائِدِ النُّورِ يَومَ القِيامَه فَلْيَكُنْ مِن زُوّارِ الحُسَينِ بنِ عَليّ(ع).

[۲۰]. لَمّا رَجَعَت نِساءُ الحُسَينِ(ع) و عِيالُهُ مِنَ الشّامِ و بَلَغوا إلَى العِراقِ قالُوا لِلدَّليلِ: مُرَّ بِنا عَلى‏ طَريقِ كَربَلاءَ فَوَصَلُوا إلى‏ مَوضِعِ المَصرَعِ. . . وَ اجتَمَعَت إلَيهِم نِساءُ ذلِكَ السَّوادِ و أقامُوا عَلى‏ ذلِكَ أيّاماً؛ بحار الأنوار، ج۴۵، ص۱۴۶٫

نویسنده مقاله: طه تهامی،ماهنامه پیام زن،دی ۱۳۹۰، شماره ۲۳۸٫

منبع:” ماهنامه پیام زن” و “کتاب مجموعه مقالات اربعین جمعی از نویسندگان در پژوهشکده حج و زیارت”

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

bigtheme